شمارهٔ ۳۳۱
زین بحر نیلگون دم آبی ندید کسسرها فرود رفت و حبابی ندید کس
پیوسته زهر می چکد از شیشه ی سپهرهرگز در این قرابه شرابی ندید کس
مردم تمام در پی آبادی خودندباری بلطف سوی خرابی ندید کس
در اتش از برای تو گشتیم سالهاوین طرفه تر که بوی کبابی ندید کس
چندین هزار فال زدم از برای وصلاما هنوز رای صوابی ندید کس
راحت مجو فغانی و با درد سر بسازدر شیشه ی سپهر گلابی ندید کس