گنج

شمارهٔ ۳۳۰

از جان من حکایت جانان من بپرسغافل چه داند این سخن از جان من بپرس
هر قطره ی زبون نشود در شب چراغاین ماجرا ز دیده ی گریان من بپرس
آن کس که دل به وعده ی وصلت نهاده استگو این حکایت از دل بریان من بپرس
من خود ز یک دو کاسه ی اول شدم خرابحال من ای رفیق ز مهمان من بپرس
برگیر جام و یاد هوادار خویش کنبردار شمع و کلبه ی احزان من بپرس
خون منست آنکه توان ریخت بیگناهخنجر چو برکشی در زندان من بپرس
گلگشت ماهتاب و می روشنت حلالروزی عقوبت شب هجران من بپرس
منشین فغانی از طلب کعبه ی مرادبرخیز و راه کشور سلطان من بپرس