شمارهٔ ۳۲۹
دارم از غنچه ی لعل تو خطایی که مپرسلطف و قهری که مگو، ناز و عتابی که مپرس
هر زمان سوخته ی داغ بهشتی صفتیستدارم از دست دل خویش عذابی که مپرس
بیخود از پرتو خورشید رخش افتادمبر رخم زد مژه ی گرم گلابی که مپرس
آب و آتش نشود جمع ولی دیده ی مندارد از آتش رخسار تو آبی که مپرس
شمع می گفت شب از گرمی رویت سخنیزار می سوخت دل خسته ز تابی که مپرس
با خیال لب میگون تو از اشک نیازداشتم در قدح دیده شرابی که مپرس
هر سؤالی که دل از لعل تو می کرد نهانغمزه ی شوخ تو می داد جوابی که مپرس
نرسد هیچگه آن سرو بسر منزل ماور رسد می کند از ناز شتابی که مپرس
نقل می کرد فغانی ز دهانت سخنیغنچه بر طرف چمن داشت حجابی که مپرس