شمارهٔ ۳۲۸
این نخل تازه بین که ندیدست خار کسنگرفته رنگ دامنش از لاله زار کس
با آب خود بر آمده همچون گل بهشتلب تر نکرده هیچگه از جویبار کس
آیینه اش ز آه کسان مانده در امانننشسته گرد بر دلش از رهگذار کس
شهری شد از کرشمه ی مستانه اش خرابوز باده اش نرفته عذاب خمار کس
مجروح ساخت تیغ زبانش دل همهیکره نگشت مرهم جان فگار کس
ای آنکه می روی ز پیش باز کش عنانکان آهوی رمیده نگردد شکار کس
فریاد از آن حریف که هر چند می خورداز کبر و ناز سر ننهد در کنار کس
ای کاش بر مراد کسی چون نمیرودباری بوعده هم ندهد انتظار کس
شمعی که روشنست فغانی بنور خودپروا نمی کند بشبستان تار کس