گنج

شمارهٔ ۳۲۷

چون یار شدی مهر و وفا گم نکنی بازاز ره نروی گوش به مردم نکنی باز
سوزد جگر مدعی از تندی خویتدر روی وی از شمع تبسم نکنی باز
صد بار دلم را به سخن ساخته یی شادآخر چه شنیدی که تکلم نکنی باز
از خشم تو و طعنه ی دشمن نبرم جانسوی من اگر چشم ترحم نکنی باز
دیدی که چه خون خوردی از آوارگی ایدلجایی که رسی خو بتنعم نکنی باز
مدهوش شد از خون دل خویش فغانیاز بهر چنین مست سر خم نکنی باز