گنج

شمارهٔ ۳۲۳

خورشید من امروز به شکل دگری بازمی خورده نهان گرم ز ما می‌گذری باز
افروخته رخسار و جبین کرده عرقناکاز حال دل تشنه‌لبان بی‌خبری باز
دانم چه نظرهاست در آن دم که به شوخیپنهان ز برم می‌روی و می‌نگری باز
ای دل ز جنون خودی آواره ز بزمشبی‌فایده می‌سوز که بیرون دری باز
شاید که ز بویش دم دیگر به خود آیمای غیر ز بالین من این گل نبری باز
امروز به ما چشم ترحم نگشودیچون است به عشاق نداری نظری باز
در خون منی گرم ز اظهار وفایشبی‌خود سخنی گفته‌ام ای دیده تری باز
بس شیفته می‌بینمت امروز فغانیدانم که ز بیداد که خونین‌جگری باز