شمارهٔ ۳۲
ساقیا بیدار گردان چشم خوابآلوده راباده نوش و نقل کن دلهای خونپالوده را
لاله از حد میبرد مستی و گل تر دامنیخیز و در جام شراب انداز مشک سوده را
گر گناهی نیست در مستی ثوابی نیز نیستاجر چندانی نباشد کار نافرموده را
کشتی می میبرد از ورطهٔ عقلم برونورنه آسان چون روم این راه ناپیموده را؟
آنچه در گنج دو عالم نیست در میخانه هستتا به خواری ننگری این کهگل فرسوده را
ای صبا بگذر به خاک شوربختان فراقاین نمک بر دل میفشان مردم آسوده را
نامهٔ درد فغانی قابل تحریر نیستبهر این بیتالعمل ضایع مگردان دوده را