شمارهٔ ۳۱
بسوی من نظر مهر نیست ماه مراهنوز آن غرورست کج کلاه مرا
هزار پاره ی الماس از گلم سر زداثر هنوز نه پیداست برق آه مرا
که برفشاند قبا بر من جراحت ناککه گرد نافه چین ریخت تکیه گاه مرا
فرشتهوار ز پیش جنازهام بگذربه آب خضر بشو نامهٔ سیاه مرا
سحرگه از جگر خسته خاست طوفانیکه راه خانه غلط گشت خضر راه مرا
لب تو نام من از لوح زندگانی بردبهر بهانه قلم زد خط گناه مرا
چه ذره یی تو فغانی که لاف مهر زنیبرو که پایه بلند آمده ست ماه مرا