شمارهٔ ۳۰
که برفروخت به می چهر آفتاب مراکه ساخت تیز بر آتش دل کباب مرا
شبی که مست به کاشانهام فرود آیدفرشته رشک برد مجلس شراب مرا
نمیشود مژهام گرم از آن سبب که به نازگشاد نرگس مخمور و بست خواب مرا
شهی که میکند از سایهٔ همای گریزچه التفات کند منزل خراب مرا
برون خرام به پیراهن کتان امشبکه آنچنان اثری نیست ماهتاب مرا
سرم برید و زد آتش چنان که محو شدمنخواست سگ که خورد نیز خون ناب مرا
ز من گذشت و ز دشمن پیاله خواست دریغ!که تشنه بود و نخورد از غرور آب مرا
شکسته دل چو فغانی تلخکام شدمکه پشت دست زدی شکّر و گلاب مرا