شمارهٔ ۳۱۵
کار ما جز نامرادی نیست دور از وصل یارنامرادانیم ما را با مراد دل چکار
گر نمی چینم گل شادی خوشم با خار غمزانکه من دیوانه ام گل را نمی دانم ز خار
دل چو بردی بعد ازین صبر و قرار از ما مجوبیدلان را نیست دور از دلبران صبر و قرار
کار فرما تیر مژگان را و تیغ غمزه همگو دل ما خون چکان میباش و جان ما فگار
چند سازی چاره ی دردم خدا را ای طبیببه نخواهد شد به درمان تو، دست از من بدار
زار می سوزد دل من منعم از زاری مکنتا بگریم بر دل پر آتش خود زار زار
تا کنار از من گرفتی ای بهشت عاشقانجای گل دارد فغانی اشک گلگون در کنار