شمارهٔ ۳۰۷
مه خورشدروی من دمی یک جا نمیگنجدچنان گرمست بر دلها که در دلها نمیگنجد
نسیم دامنش گلزار گیتی برنمیآردغبار موکبش در عرصهٔ غبرا نمیگنجد
شهیدی کز سر کویش غبارآلود بیرون شدز شوقش تا ابد در جنتالمأوا نمیگنجد
عجب گر بر سلام کس فرود آرد سر ابروچو برطرف کلاهش عز و استغنا نمیگنجد
ازین می خوردن پنهان و پیدا آتشی دارمکه در پنهان ندارد جا و در پیدا نمیگنجد
اگر فردای دیگر مستی جام و صبوح اینستجزای این گنه در مجلس فردا نمیگنجد
ز عشق کافری پیرانه سر در بزم میخوارانبه دینم رفت بیدادی که در دنیا نمیگنجد
نخواهد در سر و کار بلای عشق و مستی شدوجود پربلای من که در یک جا نمیگنجد
ز بیداد غیوری آنچه از کافردلی دیدمچه جای کعبه در بتخانهٔ ترسا نمیگنجد
جنون عشق و از جانان خیال بوسه و آغوشمگو اینها که اینها در خیال ما نمیگنجد
فغانی را دهان آرزو شیرین نخواهد شدپر از زهرست جام او در آن حلوا نمیگنجد