گنج

شمارهٔ ۳۰۸

قافیه: ایدگر۷ بیت
عید است و هرسو جلوه‌گر شوخ دلارای دگردارم من خونین‌جگر میل تماشای دگر
چون عقد زلفی بنگرم پیچد دل غم‌پرورمترسم که افتد در سرم بیهوده سودای دگر
دارم دل صدپاره‌ای از غمزهٔ خونخواره‌ایگردم پی نظاره‌ای هردم به مأوای دگر
نبود به صد دام هوس بر آن غزالم دسترسبی‌خود ز بویش هر نفس افتم به صحرای دگر
چون غنچه از چاک درون جیب و کنارم پر ز خوناو در قبای نیلگون دامن‌کشان جای دگر
تا چند ای پیمان‌شکن قصد من خونین‌کفنامروز رحمی جان من چون هست فردای دگر
چشمت چو قصد خون کند ناز و جفا افزون کندمسکین فغانی چون کند یارب تمنای دگر