شمارهٔ ۳۰۵
چون بدلسوزی من یار زبان تیز کندبسخن پسته ی خندان شکر آمیز کند
گر دهان تلخی فرهاد بدآمد، شیرینخنده بر انجمن عشرت پرویز کند
عقل را جادوی بابل کند از غایت شوقعشق هر نکته که از لعل تو انگیز کند
دانه ی مرغ بلا خواره همان سنگ بلاستآسمان گر چمن دهر گهر ریز کند
وه چه دیده ست فغانی ز پی کسب نظرگر بفردوس رود رغبت تبریز کند