گنج

شمارهٔ ۳۰۰

گه به لطفم می‌نوازد گه به نازم می‌کشدزنده می‌سازد مرا آن شوخ و بازم می‌کشد
نازنین من کجایی وه که در راه امیددیدهٔ محروم، از اشک نیازم می‌کشد
گر نگریم می‌شود خوناب‌ها در دل گرهور بگریم خندهٔ آن عشوه‌سازم می‌کشد
هرشب از افسانهٔ غم گیردم خواب اجلآخر این افسانهٔ دور و درازم می‌کشد
گر نمی‌بینم دمی روی تو ای چشم و چراغگریهٔ جان‌سوز و آه جان‌گدازم می‌کشد
در غمش چون می‌شوم با نالهٔ نی هم‌نفسدل‌نوازی‌های آن مسکین‌نوازم می‌کشد
چون فغانی هر نفس می‌سوزم از داغ نهانگر کشم آهی ز دل افشای رازم می‌کشد