شمارهٔ ۳۰۱
هر مصور کان جمال و صورت موزون کشدحیرتش گیرد که ناز و غمزه ی او چون کشد
تشنهٔ وصلت ز دست ساقیان چشم و دلکاسههای خون بیاد آن لب میگون کشد
وقت آن مست محبت خوش که در بزم وصالساغر دردی ز یاران دگر افزون کشد
در حریم دیده و دل آمدی دامن کشانباش تا جان رخت هستی زین میان بیرون کشد
گوهر لعلت دمی صد بار در بحر خیالغنچه ی اشک جگرگون مرا در خون کشد
آنکه کلکش سحر پردازد در اوراق خیالصورت لعلش بصد افسانه و افسون کشد
کافر چین گر ببیند صورت احوال منرخت صورتخانه را از گریه در جیحون کشد
محمل لیلی اگر بر مه رساند روزگارعاقبت روزی عنانش جانب مجنون کشد
رشتهٔ جان فغانی بگسلد از بند غمگرنه هر دم آه سردی از دل محزون کشد