شمارهٔ ۲۹۹
التفات چشم آن مشکینغزالم میکشدمردمیها میکند کز انفعالم میکشد
گرچه آزادم ز قید دانه و دام هوسشوق دام و دانهٔ آن زلف و خالم میکشد
من نمینالم ز اندوه شب هجران ولیهر نفس اندیشهٔ روز وصالم میکشد
چون خرامان میرود سَروَش به گلگشت چمنشیوهٔ رفتار آن نازکنهالم میکشد
تاب دیدارش ندارد دیدهٔ حیران منور نظر میبندم از رویش خیالم میکشد
باز میپرسی که خونت را که میریزد به نازنازنین من چه گویم کاین سؤالم میکشد
پیر گشتم چون فغانی در ره عشق و هنوزآرزوی دیدن آن خردسالم میکشد