شمارهٔ ۲۹۸
خوبان خراب نرگس مستانهٔ تواَندخود را زیاد برده در افسانهٔ تواَند
آنان که میبرند به حسن از پری گرورخساره برفروز که دیوانهٔ تواَند
مستان که شستهاند لب از آب زندگیدر آرزوی ساغر و پیمانهٔ تواَند
من خود چه ذرهام که هزار آفتابروهر روز تا به شب به در خانهٔ تواَند
با خویش کردی اهل نظر آشنا ولیچون نیک بنگری همه بیگانهٔ تواَند
ای گنج حسن با تو چه دانهست کاینچنینمرغان قدس طالب ویرانهٔ تواَند
دل بر وفای همنفسان دورو مبندآنان که خویشتر به تو بیگانهٔ تواَند
حالا به مکر و حیله رقیب از تو کام یافتبیبهره آن گروه که دیوانهٔ تواَند
وصلش چو یافت نیست فغانی طمع ببربسیار کس در آرزوی دانهٔ تواَند