گنج

شمارهٔ ۲۸۵

نسوزیم که گل این چراغ می ماندغبار می رود از پیش و داغ می ماند
چو از قبای خودم نکهتی نمی بخشیمگو که این سخنم در دماغ می ماند
زهی صفای بناگوش و قطره های عرقکه هر یکی بدر شبچراغ می ماند
چمن شکفت عجب دارم از مهندس شهرکه صوفیانه بکنج فراغ می ماند
فسانه ی تر احباب و قول باطل خصمبجلوه کردن سیمرغ و زاغ می ماند
خوش آن حریف که چون سر نهد بپای قدحز باده اش قدری در ایاغ می ماند
چنان شدست فغانی ز بوی باده و گلکه شب بیاد تو در کنج باغ می ماند