شمارهٔ ۲۸۶
امروز صفای دلم از سیمتنی بودجانم پر از اندیشه ی نسرین بدنی بود
چون دسته ی گل ساعدم از داغ نهانیآراسته زان دست که گویی چمنی بود
پیرانه سرم ناصیه ی موی پریشاندر سایه ی شمشاد قدی نسترنی بود
در تابه ی حمام دلم رفت چو ماهینی زهره ی آهی نه مجال سخنی بود
در جوش در و بام ز نظاره ی دیدارگرمابه نه کز خلد برین انجمنی بود
از سجده ی شکرم سر شوریده نیاسودکان وصل نه اندازه ی حد چو منی بود
در پوست نگجیدم ازین شوق که دل راآب عرق سینه ی گلپیرهنی بود
بر چشمه ی خورشید دریغست گشودنچشمی که به دیدار چنان غمزه زنی بود
او رفت، فغانی بسر صفه حمامچون قالب جان رفته درون کفنی بود