شمارهٔ ۲۸۲
دلم بی آن شکر لب ترک عیش خویشتن گیردنه گل را بو کند نه ساغر می در دهن گیرد
من از خون خوردن شبهای هجر افتاده ام بیخودصبوحی کرده او با دیگران راه چمن گیرد
ز جور او کشم تیغ و کنم آهنگ قتل خودمگر رحمی کند آن بیوفا و دست من گیرد
فغان از طبع شوخ او که چون در دلی گویممرا در پیچد و صد نکته بر هر یک سخن گیرد
نسیمی گر وزد در کوی او سوزم من بیدلز رشک آنکه ناگه بوی آن گل پیرهن گیرد
رود با مطرب و می هر شب آن گل در گلستانیفغانی با دل سوزان ره بیت الحزن گیرد