گنج

شمارهٔ ۲۸۱

درون سینه ام این نیم جان کز بهر ماهی بودبیک نظاره بیرون رفت پنداری که آهی بود
کسم در هیچ گلشن ره نداد امشب ز بدبختیگذشت آنهم که این دیوانه را آرامگاهی بود
به آب چشم من رحمی کن آخر این همان چشمستکه بر خورشید رخسار تواش روزی نگاهی بود
فتادم در تظلم روز جولان بر سر راهشنگفت آن بیوفا کان آدمی یا برگ کاهی بود
فغانی از سموم هجر در دشت فنا افتادنشد پیدا نشان و نام او گویا گیاهی بود