شمارهٔ ۲۸۰
گر آن خورشید روزی بر سر من سایه اندازدرقیبش همچو ابری آید و روزم سیه سازد
گرفتارم بدست نازنینی کز هوای خودمرا چون زارتر بیند بخوبی بیشتر نازد
چنان خوبی که گر آیی میان مجلس خوبانزهر جانب پریرویی بر خسارت نظر بازد
رقیب از محرمی گر شمع بالینت شود شبهاگمارم آه گرم خود برو چندانکه بگدازد
بغیر از خاک پایش ای فغانی گر کشی سرمهسرشک از دیده بیرون آید و رویت سیه سازد