شمارهٔ ۲۸۳
از کعبه عزم دیر برون از طریق بودآیا چه چاره چون دل گمره رفیق بود
همچون فرشته از در میخانه بازگشتعقلم که دیرساله رفیق شفیق بود
اندیشهٔ مفرح یاقوت داشت دلغافل که نشئه در می همچون عقیق بود
رمزی که از زبان صراحی شنید جامکُنهش کسی نیافت که مقصد عمیق بود
آخر باب و دانهٔ میخانه صید شدمرغ دلم که طایر بیت العتیق بود
حرفی شنیدم از لب جانبخش ساقیایاز جا شدم که نکته بهغایت دقیق بود
هم در میان گریه فغانی فرود رفتبیرون نشد ز بزم تو مسکین غریق بود