گنج

شمارهٔ ۲۷۵

خوش آن شبها که سر بر آستان دلستانم بودز خاک پای او مهر خموشی بر دهانم بود
بهر صورت که می رفتم بکویش آشنا بودمنه غوغای سگان نه بیم سنگ پاسبانم بود
بخواب بیخودی شبها بکنجی می شدم پنهانز سوی پاسبانش گوشه ی چشمی نهانم بود
چو بلبل نیمشب کز خواب مستی می شدم بیدارزبان چون می گشودم نام آن گل بر زبانم بود
چو از نظاره ی خورشید رویش می شدم بیخودز کویش ذره یی کان بر هوا می رفت جانم بود
صباح رحلتم زان مرغ اقبال رقیب افتادکه در شام اجل تیر دعایی در کمانم بود
فغانی می شدم بیطاقت از نظاره ی رویشولیکن عزت او مانع آه و فغانم بود