شمارهٔ ۲۷۴
ماه من از جامه خواب مهر سر بر میکندخلعت مخموری خورشید در بر میکند
یار جایی تا کمر در زر نهان چون آفتابعاشق بیچاره جایی خاک بر سر میکند
خاک مرد از کیمیای عشق زر گردد ولیپادشاه من کجا نظاره در زر میکند
دل ز شوق دانهٔ زنجیر، بهر گردنشیاد خاک بوتهٔ دکان زرگر میکند
دل که از طور محبت رفت بر معراج عشققدر خویش از آفتاب و ماه برتر میکند
او که در هر گوشهای دارد فغانی صد همایکی به عزلت خانهاش یک بار سر برمیکند