گنج

شمارهٔ ۲۷۳

هر لحظه ام خیال بسوی دگر برددستم گرفته بر سر کوی دگر برد
آشفته ام ز باد که هر دم بر غم منگردی ز مقدم تو بروی دگر برد
جان را بدست باد چو سویت روان کنملرزد دلم مباد که سوی دگر برد
عاشق شنید بوی گل از باد و شد ز دستدر مجلسی ندید که بوی دگر برد
آمد هوای آنکه فغانی بهر نفسبرگ نشاط بر لب جوی دگر برد