شمارهٔ ۲۶۷
مرا یاد تو هر دم آتشی در دل برافروزدنگشته شعله از یک جا، به جای دیگر افروزد
درآ و خانه روشن کن که امشب مهلت عمرمبود چندان که پیش من کسی شمعی برافروزد
گرم سوزد، خیال شمع رخسارت از آن خوشترکه محنتخانهی من بی تو شمع خاور افروزد
نیفتد بیتوام یک ذره در دل پرتو شادیفلک هر چند شمع دولتم روشنتر افروزد
چه سوزست این که چون رو مینهم بر آتش گلخنز پهلوی دلم پیوسته روی اخگر افروزد
چنین کز آتش رویت تن من گشت خاکستردلم آیینهی مقصود ازین خاکستر افروزد
خوش آن محفل که بنشیند فغانی با دل سوزانجمال ساقی گلرخ به نور ساغر افروزد