شمارهٔ ۲۶۸
مرا هر روز بیتو صد غم جانسوز پیش آیدالهی دشمن جان ترا این روز پیش آید
دلم مشکین غزالی برد و میگردم من بیدلبود کز جانبی آن صید دست آموز پیش آید
چنان دلتنگم از نادیدن آن گل که بی رویشنگردم شاد اگر صد عید و صد نوروز پیش آید
شبش در خواب می دیدم که میزد آتشی در دلبسوزم پیش او خود را اگر امروز پیش آید
خوش آن شبها که سوزم تا سحر در کنج تنهاییچو بیرون آیم آن شمع جهان افروز پیش آید
چو وقت آید که از لعل لبش فیروزه یی یابمبلاهای عجب از بخت نافیروز پیش آید
بطاق ابرویش دارد فغانی دیده ی حیرانکه از هر گوشه تیر غمزه ی دلدوز پیش آید