شمارهٔ ۲۵۷
هرگز برخت سیر نگاهی نتوان کردوز بیم کسان پیش تو آهی نتوان کرد
روزی که بنادیدن رویت گذرانمشرح غم آن روز بماهی نتوان کرد
خنجر مفگن بر من و خلقی مکش از رشکاز بهر یکی قصد سپاهی نتوان کرد
سودی نبود زین همه افسون محبتچون در دل سنگین تو راهی نتوان کرد
ای شاخ گل از سایه ی لطف تو چه حاصلگر تربیت برگ گیاهی نتوان کرد
چون جا دهدت در دل پر درد فغانیمحنتکده را منزل شاهی نتوان کرد