شمارهٔ ۲۵۸
ما را گلی از باغ تو چیدن نگذارندچیدن چه خیالیست که دیدن نگذارند
بهر سخنی از لبت ای غنچهٔ خندانچون گل همه گوشیم شنیدن، نگذارند
هر جا که شود آینهٔ روی تو پیداآهی ز سر درد کشیدن نگذارند
بی چاشنی درد و غم از ساغر مقصودیک جرعه به دلخواه چشیدن نگذارند
ما را ز نمکدان تو ای کان ملاحتغیر از جگر پاره گزیدن نگذارند
این طرفه که رندان خرابات مغان راپیراهن ناموس دریدن نگذارند
هرچند کشد سرزنش خار فغانیاو را گلی از باغ تو چیدن نگذارند