شمارهٔ ۲۵۴
چون از می صبوحی رنگ رخش برآیدبهر نظاره ی او خورشید بر در آید
خوش آنکه سر بزانو باشم در انتظارشناگه چو سر بر آرم آن ماه بر سر آید
افسون پندگویان دیوانه ساخت ما رابا آن پری بگویید تا در برابر آید
آسوده یی کزین در بیرون رود سلامتدارد سر ملامت گر بار دیگر آید
آن نور دیده دارد جا در دل فغانیدر دل خوشست لیکن در دیده خوشتر آید