گنج

شمارهٔ ۲۵۳

در تن سوخته چندان که نفس می‌گنجدجان به یاد تو درین تنگ قفس می‌گنجد
در دل تنگ من ای شمع سراپردهٔ جانجز خیال تو مپندار که کس می‌گنجد
گلشن عیش مرا تنگ چنان ساخت قضاکه در آنجا نه هوا و نه هوس می‌گنجد
نکنم در چمن کوی تو یاد گل و سروکه در آن باغ نه خاشاک و نه خس می‌گنجد
گل گل از آه من آن غنچهٔ سیراب شکفتای دل خسته فسون خوان که نفس می‌گنجد
برو ای زاهد افسرده که در صحبت شمعغیر پروانه کجا ذکر مگس می‌گنجد
چون فغانی نیم از یاد تو غافل نفسیتا زبان در دهنم همچو جرس می‌گنجد