شمارهٔ ۲۵۲
چکند دل که بدوران غمت خون نخوردمی دهد خون جگر سوخته اش چون نخورد
می خورد خون دلم غنچه ی لعل تو چنانکه بدان میل کسی باده ی گلگون نخورد
تشنه ی باده ی لعلت ز کف خضر و مسیحدم آبی به صد افسانه و افسون نخورد
می برد مستی می عشوه ی چشمت ز سرمورنه در دور تو کس می زمن افزون نخورد
آتشی می رسد از منزل لیلی بشتابچاره یی نیست که بر خرمن مجنون نخورد
میجهد شعله ی آهی ز دلت برق صفتدم نگهدار فغانی که بگردون نخورد