شمارهٔ ۲۵۱
دل سوزان من از نکهت نوروز نگشایدفغان کاین غنچه را جز نالهٔ جانسوز نگشاید
همه درهای عرت باز و من در کنج تنهاییدر من کی گشاید بخت اگر امروز نگشاید
چنان شد بسته بر رویم در این کاخ فیروزهکه از بخت بلند و طالع فیروز نگشاید
جهان در دیده ی مجنون سیه شد آه اگر لیلینقاب زلف از روی جهان افروز نگشاید
ز پیکان غمت دردی گره شد در دل تنگمکه آن را تا ابد صد ناوک دلدوز نگشاید
شدم در چنگ حرمان تو از قید خرد فارغکسی دام از برای صید دست آموز نگشاید
شبی در خواب اگر بیند فغانی روز تنهاییاز آن خواب پریشان دیده را تا روز نگشاید