گنج

شمارهٔ ۲۵۰

عید شد هر کس مه نو را مبارکباد کردهر گرفتاری بطاق ابرویی دل شاد کرد
گریه ی مستان ز سوز و ناله ی چنگ صبوحزاهد خلوت نشین را رخنه در اوراد کرد
شام عید از جان خود بی او ملالی داشتمآمد آن سرو وز قید هستیم آزاد کرد
گرچه کشتن عادت مردم نباشد روز عیدجان فدای چشم او کاین شیوه را بنیاد کرد
رحمتی بود آنکه آمد بر سرم جلوه کناناین که رفت و همعنان شد با بدان بیداد کرد
بنده ی آن سرو آزادم که در گلگشت عیددردمندان را به تشریف عیادت شاد کرد
هر سر موی فغانی ناله یی دارد ز شوقگرچه نتواند ز ضعف آن ناتوان فریاد کرد