گنج

شمارهٔ ۲۴۹

قافیه: ابزد۸ بیت
لعلت ازمی خنده بر برگ گل سیراب زدشمع رویت شعله بر خورشید عالمتاب زد
دید در محراب نقش طاق ابرویت امامشد دلش بیتاب و سر در گوشه ی محراب زد
دل که سوی غمزه ی مژگان خونریزت شتافتخویش را از بیخودی بر خنجر قصاب زد
پیش خورشید رخت گل رفته بود از حال خودبر رخش ابر بهاران از ترحم آب زد
شیوه ی چشم سیاهت فتنه ی ایام شدعشوه لعل چو قندت خنده بر عناب زد
بر گل سیراب زد آب لطافت عارضتاز حیا روی تو آتش در شراب ناب زد
بنده ی آن شاه خوبانم که در مصر جمالسکه ی خوبی برای رونق احباب زد
هیچگه خونابه از چشم فغانی کم نشدبسکه از لعلت نمک بر دیده ی بیخواب زد