گنج

شمارهٔ ۲۴۸

بیخودی در عشقبازی باد و رسوایی مباددرد دل باد و ملامت، ناشکیبایی مباد
بیتو غیر ناله ی جانسوز و آه جانگدازعاشقانرا همدم شبهای تنهایی مباد
رستم از قید خرد یا رب اسیر عشق راهدمی جز با گرفتاران سودایی مباد
جمع کردم در خم زلفت دل سرگشته راهیچ دل یا رب پریشان گرد و هر جایی مباد
بی فروغ شمع رخسار تو ای چشم و چراغدیده را شب زنده داری باد و بینایی مباد
در حریم چشم و دل بادا جمالت جلوه گرشمع را کاری به غیر از مجلس آرایی مباد
قول ناصح با فغانی در پریشانی عشقدر نمی گیرد کسی مجنون و شیدایی مباد