شمارهٔ ۲۴۵
معلم چون به تعلیم خط از دستش قلم گیردخط او بیند و تعلیم از آن مشگین رقم گیرد
ستم گویند هر کس از معلم یاد می گیردمعلم آید و زان شوخ تعلیم ستم گیرد
چنین افسانهء خوش را ، که دل گفت از دهانِ اوخضر گر بشنود از غیرتش خواب عدم گیرد
کشم سر در گریبان هر سحر بی آن گل خندانمبادا آه سردم در چراغ صبحدم گیرد
ازین سوزی که دارد پیر کنعان در غم یوسفسزد کز گوشه بیت الحزن آتش علم گیرد
اگر من سوختم بادا چراغ حسن او روشنقضا پروانهای از مطلع انوار کم گیرد
فغانی در حریم کویت آمد با دل سوزانچه سگ باشد که بیداغ تو خود را محترم گیرد