گنج

شمارهٔ ۲۴۴

قافیه: ادمیکند۷ بیت
می خورده خنده بر من ناشاد می کندآن ترک مست بین که چه بیداد می کند
دارم چنان خیال که پندارم این زماندارد به دست جام و مرا یاد می کند
عاشق چو مور در ته پا رفت و او همانگلگشت با بتان پریزاد می کند
شوخی که در سرش هوس مطربست و میکی گوش بر نصیحت استاد می کند
داغی به جان سوخته ام تازه می شوددر بزم هر ترانه که بنیاد می کند
آتش بخرمنم زد و سر داد همچو صیداکنون که داغ کرد چه آزاد می کند
با هر کسی مگوی فغانی که عاشقماین حال خود ز طور تو فریاد می کند