شمارهٔ ۲۴۰
چه تندی است که سویت نگاه نتوان کردنهفته روی نکویت نگاه نتوان کرد
ازین شراب که در کار عاشقان کردیدگر بجام و سبویت نگاه نتوان کرد
بشیوه های دگر زنده می کنی ما رابجور و تندی خویت نگاه نتوان کرد
چه سود زین همه آب حیات وه که هنوزبسبزه ی لب جویت نگاه نتوان کرد
ز بسکه دود برآوردی از دلم چو سپندبخال غالیه بویت نگاه نتوان کرد
چنین شراب کجا خوردی ای بهشتی روکه سیر بر گل رویت نگاه نتوان کرد
سگت فغانی دیوانه را کشید بخونفغان که بر سگ کویت نگاه نتوان کرد