گنج

شمارهٔ ۲۳۴

روز گلگشتست و یاران برگ عشرت ساختندگلرخان رفتند و در گلزار صحبت ساختند
کار افتادست عاشق را که در صحرا و باغدلبران هر روز مجلس را بنوبت ساختند
گوشه ی بستان خوشست اکنون که محبوبان مستهر یکی پای گلی جستند و خلوت ساختند
وقت آن آمد که در عالم به دست آید گلیبینوایان بسکه با خار ندامت ساختند
آه از این بستان که تا برگ از درخت آمد بروناز برای رفتنش صد گونه علت ساختند
قصر یاقوتست پنداری درخت ارغوانکز برای عشرت اهل مروت ساختند
دوست دارم طور میخواران که گر دشمن رسددر زمانش مست از جام محبت ساختند
گرچه مستم چشم بر لطف ازل دارم هنوززانکه حاضر بوده ام آن دم که جنت ساختند
باده پنهان کن فغانی تا نگیرد نام بدکیمیایی کان به صد تدبیر و حیلت ساختند