شمارهٔ ۲۳۳
افغان که دل به هیچ مقامم نمی کشدکس جرعه یی شراب ز جامم نمی کشد
آزرده ام چنانکه به گلگشت کوی تودل هم به اختیار تمامم نمی کشد
دست من و میان تو زین نازکان شهرچابکتر از تو کس چو بدامم نمی کشد
بیگانه ام ز نقل و شرابی که بی تو استاندیشه ی حلال و حرامم نمی کشد
دل می برد فرشته و ره می زند پریرغبت به سوی هیچکدامم نمی کشد
امروز هم به وعده مرو آفتاب منکاین داغ جانگداز بشامم نمی کشد
این عزتم تمام که در سال و مه کسیبار دعا و ننگ سلامم نمی کشد
جز عشق خانه سوز فغانی دگر نماندهمصحبتی که ننگ ز نامم نمی کشد