شمارهٔ ۲۲۳
گلرخان بر سر خاکم چمنی ساختهاندچمنی بر سر خونین کفنی ساختهاند
در حقیقت نسب عاشق و معشوق یکیستبوالفضولان صنم و بَرْهَمنی ساختهاند
یک چراغست درین خانه که از پرتو آنهر کجا مینگرم، انجمنی ساختهاند
از سگانِ سر کوی تو بسی منفعلمکه به هم صحبتی همچو منی ساختهاند
حال عشاق چه باشد؟ که از آن تَنگِ شکرکَنده دندانِ طمع، با سخنی ساختهاند
با اسیران سخنی گوی که این خستهدلاناز لب چون شکرت با سخنی ساختهاند
زلف شبرنگ تو دامیست برای دل ماکه صدش تعبیه در هر شکنی ساختهاند
عشق ضایع نکند رنج عزیزان بنگرکه چها در صفت کوهکنی ساختهاند
تا کشد بار غم عشق فغانی به مراددلش از سنگ و زِ آهن بدنی ساختهاند