شمارهٔ ۲۲۴
سحر فغان من آن مَه ز طَرْف بام شنیدشکایتی که ازو داشتم تمام شنید
زیانِ دشمنی و سودِ دوستی گفتمعیان نگشت که خود رای من کدام شنید
دگر هوای گلستان نکرد مرغ چمنچو حال خسته دلانِ اسیر دام شنید
پیام وصل ز معشوق عین مرحمتستخجسته وقت اسیری که این پیام شنید
به نام و ننگ مقید مشو که زاهد شهرهزار طعن ز هر کس برای نام شنید
سلیم گو به جواب شکسته پردازدبه شکر آن که به هرجا که شد؛ سلام شنید
دگر ز عشق جوانانِ مست توبه نکردبه نکتهای که فغانی ز پیر جام شنید