گنج

شمارهٔ ۲۰۶

شبها گذشت و چشم من یک لحظه آرامی ندیدبی گریه صبحی دم نزد بی خون دل شامی ندید
یکشب سر شوریده ام سامان بالینی نیافتروزی دل سرگشته ام روی سرانجامی ندید
نگذشت روزی یا شبی کاین جان خرمن سوختهپروانه ی شمعی نشد داغ گلندامی ندید
می خواست عشق جان ستان قتل یکی از عاشقاناز من زبونتر در جهان رسوا و بدنامی ندید
عمریست کاین دلبستگی دارد فغانی با بتانهرگز گشاد کار خود از حلقهٔ دامی ندید