شمارهٔ ۲۰۵
ز بیرحمی چو آن گلپیرهن دور از بر من شدبه تن از خرقهٔ پشمینهام هر تار سوزن شد
نماید همچو عکس طوطی آبی در آیینهدل خونین که از پیکان خوبان غرق آهن شد
عفی الله مستی آن شوخ مردمکش که با خوبانبه رغم عاشق خود در سر می دست و گردن شد
به کنج محنت و غم سوختم چون شمع در فانوسچرا کز اشک و آهم سوز دل بر خلق روشن شد
فغانی دامن از این خاکدان همچون صبا برچینکه در گل ماند اینجا هر که او آلودهدامن شد