شمارهٔ ۲۰۷
بیا که ساقی ما باده ی طهور دهدندیم بزم، ندای هوالغفور دهد
دلم بمجلس مستان حق پرست کشیدکه داد عیش در آن زمره ی حضور دهد
قدم براه نه ایدل که آب نزدیکستاگرچه خضر رهت وعده های دور دهد
دلی که نقد حیاتست پیش وقت شناسچرا ز دست بسودای قصر و حور دهد
تو خود در آب فگندی متاع خود لیکناگر زوال پذیرد کرا قصور دهد
ز سنگ بادیه روشن شود زجاجه ی دلچو یار عرض تجلی به کوه طور دهد
قضا چو دامن یوسف کشد بخون دروغز گرد نافه ی چینش ولی بخور دهد
یکیست درد فغانی و محنت ایوبخدای عز وجلش دل صبور دهد