شمارهٔ ۱۹۸
صبا برگ گلی سوی من مجنون نیندازدکه از خار دگر در رهگذارم خون نیندازد
نیفتم هیچگه در بزم شمع خود چو پروانهکه کس دستم نگیرد وز درم بیرون نیندازد
فسون خوان در پی تسکین سوز و من بفکر آنکه آهم آتشی در دفتر افسون نیندازد
توانم خواند آسان نامه ی او گر برغم منرقیبش در نوشتن حرفی از مضمون نیندازد
شبی در بزم آنمه زنده دارم بر مراد دلاگر ساقی دوران در میم افیون نیندازد
فغانی دل منه بر مهر گردون کاین ستم پیشهنیفرازد سری تا آخرش در خون نیندازد