گنج

شمارهٔ ۱۹۲

امروز اگر می بمن آن لب نرساندپیداست که مخمور تو تا شب نرساند
نظاره ی جولان توام کی برد از هوشگر این طرفت بازی مرکب نرساند
بیچاره خرابی که دلش سوزد و از بیمدستی بچنان عارض و غبغب نرساند
فریاد من از وعده خلافیست کز آن لبهر بوسه که گوید به من اغلب نرساند
برخاست شراری ز دل گرم فغانیآزار بگلبرگ تو یا رب نرساند