شمارهٔ ۱۹۱
روزی فلکم پیش در او نرسانیدبختم بقبول نظر او نرسانید
عشقم تن چون موی بروز سیه افگندیکبار در آغوش و بر او نرسانید
زانم چه که بر اوج رسد اختر طالعبر حال بدم چون اثر او نرسانید
آخر دهن آلوده شد از صحبت عاشقلب گرچه بخون جگر او نرسانید
عاشق بچه مشغول شود پیش که دارددستی که به طرف کمر او نرسانید
چون دست بر آن تازه چمن یافت فغانیآزار بگلبرگ تر او نرسانید